حسن حسن زاده آملى
268
هزار و يك كلمه (فارسى)
ساطع شود هيچ چيز روشن نمىشود . مثال ديگر : اگر بخواهيم كاغذى را رنگ سرخ كنيم ، بايد جسمى باشد كه رنگ سرخ ذاتى آن باشد تا به وسيلهء آن اشياء را ملوّن كنيم و كاغذ را با آن سرخ نماييم . اگر جسمى نداشته باشيم كه فى حد ذاته سرخ باشد چگونه مىتوانيم اشياء بىرنگ را به سرخى ملوّن كنيم . وجود نيز يك صفتى مانند نور و رنگ سرخى است و فعلا كارى با ماهيت نور كه تموّج اثير ، يا رنگ كيفيت تابش نور است نداريم . هر چه باشد ، مطلبى كه گفتيم محقّق است و بر فرض اينكه همهء موجودات ممكن باشند ، عدم بر همهء آنها رواست و فى نفسه معدومند و بايد بعضى موجود شوند ، و اگر موجودى در كار نباشد كه وجود ذاتى اوست ، هيچ يك از ممكنات داراى صفت وجود نمىشوند . ماده مبدأ نيست مطلب مزبور ، يعنى اينكه در عالم يك چيز حتما واجب الوجود است ، را هيچ كس منكر نشده است ؛ زيرا كه مقصود از واجب آن است كه عدم بر وى جايز نبود و كسانى كه منكر الوهيت هستند مىگويند ماده جايز نيست معدوم گردد و مبدأ موجودات مادّه است . بنابراين ، واجب الوجود خواهد بود و ماده به عقيدهء اين اشخاص ذرات كوچكى است در فضا كه از به هم خوردن و تركيب اينها ، اجسام پيدا مىشود و خواص مختلفهء معدنى و نباتى و حيوانى از عوارض تركيبيّهء اين ذرات كوچك است . طبيعت اين ذرات بعقيده غالب مختلف است و در اجسام بسيطه مانند فلزات و اشباه فلز موسومند به اتم و در اجسام مركبه مثل نبات و حيوان موسومند به مولكول و هر مولكول از چند اتم بسيط ، كه هر يك طبيعت يك جزء از اجزاى تركيبيّهء جسم را دارد ، مركب است ، و شرح تركيب جسم از اين اجزاء ، طولانى است . به اصل عقيدهء مزبوره راجع به تركيب جسم كارى نداريم و فقط بايد متعرّض اين مطلب شويم كه نمىتوان در مبدئيت ايجاد به ماده قانع شد و آن را اصل قرار داد و خلود ذاتى منسوب به او دانست ، اگر چه در وجود و عدم اشياء به نظر اهل